حکایت قاصدک ...

 

هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ قاصدک می‌رود، می‌چرخد و می‌رود، می‌رقصد و می‌رود و همه 

می‌دانند که‌ او با خود خبری‌ داد.   

ساکت‌ و ساده‌ و سبک‌ بود؛ قاصدکی‌ که‌ داشت‌ می‌رفت. فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌  گفت.  

قاصدک‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک‌ رو به‌فرشته‌ کرد و  

  

گفت: اما  

شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است. زیر بار این‌ خبر می‌شکند. من‌نازک‌تر از آنم‌ که‌ پیامی‌ این‌  

 

چنین‌  

بزرگ‌ را با خود ببرم.   

فرشته‌ گفت: درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بکشی‌ ناممکن‌ است‌ و سنگین؛ حتی‌

 

 برای‌

کوه. اما تومی‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی. فرشته‌ گفت: فراموش‌ نکن. نام‌ تو  

 قاصدک‌

است‌ و هر قاصدکی‌ یک‌ پیام رسان.  

 

آن‌وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدک‌ داد و رفت‌ و قاصدک‌ ماند

و خبری‌ دشوار که‌ بوی‌ازل‌ و ابد می‌داد.   

حالا هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ قاصدک می‌رود، می‌چرخد و می‌رود، می‌رقصد و می‌رود و همه‌

می‌دانند که‌ او با خود خبری‌ داد. 

 

دیروز قاصدکی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌آمده‌ بود. خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود که‌ هر

قاصدکی‌ یک‌ پیام آور است. پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد. اما اگر باز هم‌ قاصدکی‌ را

دیدی، دیگر نگذار که‌ بی‌خبر بگذارد و برود. از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ که‌ روزی ‌فرشته‌ای‌ به‌

او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد.  

(عرفان نظر آهاری)

نظرات 1 + ارسال نظر
فری یکشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 00:55 http://labkhkhand.blogsky.com/

همیشه، از بچگی، قاصدک ها رو دستم میگیرم و می پرسم قاصدک خوش خبر، چه خبری آوردی؟

الهههههههههههههههههههههی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد