هزاران سال است که قاصدک میرود، میچرخد و میرود، میرقصد و میرود و همه
میدانند که او با خود خبری داد.
ساکت و ساده و سبک بود؛ قاصدکی که داشت میرفت. فرشتهای به او رسید و چیزی گفت.
قاصدک بیتاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو بهفرشته کرد و
گفت: اما
شانههای من ظریف است. زیر بار این خبر میشکند. مننازکتر از آنم که پیامی این
چنین
بزرگ را با خود ببرم.
فرشته گفت: درست است، آن چه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی
برای
کوه. اما تومیتوانی، زیرا قرار است بیقرار باشی. فرشته گفت: فراموش نکن. نام تو
قاصدک
است و هر قاصدکی یک پیام رسان.
آنوقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند
و خبری دشوار که بویازل و ابد میداد.
حالا هزاران سال است که قاصدک میرود، میچرخد و میرود، میرقصد و میرود و همه
میدانند که او با خود خبری داد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجرهاتآمده بود. خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر
قاصدکی یک پیام آور است. پنجره بسته بود، تو نشنیدی و او رد شد. اما اگر باز هم قاصدکی را
دیدی، دیگر نگذار که بیخبر بگذارد و برود. از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشتهای به
او گفت و او این همه بیقرار شد.
(عرفان نظر آهاری)
همیشه، از بچگی، قاصدک ها رو دستم میگیرم و می پرسم قاصدک خوش خبر، چه خبری آوردی؟
الهههههههههههههههههههههی